تبليغاتX
خاطرات دور و نزدیک

خاطرات دور و نزدیک

برگ هشتم

سلام به همه ببخشيد كه بازم دير اومدم آخه نوشتن خيلي سخته كاش ميشد براتون تعريف كنم اونوقت يه شب تا صبح تموم ميشد و شما هم راحت ميشدين روز جلسه مجيد جان وقت آرايشگاه داشتم وقتي رفتم آرايشگاه ديدم دختر عموها و دختر عمه هاي  نسرين هم اومدن اونجا خوب كاري كرده بودن اما دركمال زرنگي به بهانه اينكه ما بايد پذيرايي كنيم زود آماده شدن و رفتن و منم موندم تا آرايشگر بي انصاف با خيال راحت آمادم كنه اما جاتون خالي وقتي رسيدم كه عقد تموم شده بود سريع رفتم بالا و تموم آرايشمو شستم و يه آرايش مليح كردم اومدم پايين مادر شوهر يه نگاهي كرد گفت چه دير ميذاشتي بعد عروسي ميومدي با خنده گفتم آخيش خيلي منتظر شدين خنديد كه من منتظر ميشدم مجيدو چكار ميكردم  راستي چه خوشگل شدي شوجي ديدت از تعجب چشام داشت درمياومد چه خوش اخلاق خدا بخير كنه در همين بين عاليه هم اومد مادر شوهر يه نگاهي كرد هنوز منتظر بود كه جلوي مهمونا بهش بي احترامي كنه كه اونم نامردي نكرد با همه دست داد و ازجلوي مادر شوهر بي اعتنا گذشت انگار كه نيست مادرشوهري قرمز شده بود خودشو نديده گرفت همه خوشحال بودن زدن و رقصيدن عكس گرفتن شاباش دادن و گرفتن اما كسي به عاليه توجهي نمي كرد و اونم نشسته بود با چهر ه اي عبوس انگار طلب كار بود دوسه بار رفتم كنارش روشو برگردوند پرسيدم چيه گفت حوصله ندارم داشتم حرف ميزدم گذاشت رفت حتي عكس هم نگرفت از كادوها بگم آقاي داماد به مامانش گفته بود سرويس عروسو من خريدم خودم ميدم براي خودتون يه فكري بردارين  و اونم بخاطر اينكه جلوي خانواده عروس كم نياره عروسو سكه بارونش كرد ياد سرويس خودم و هديه هاي عاليه بيچاره افتادم واقعا تلخ بود ازمن پرسيد چي كادو گرفتين گفتم يه زنجير با مدالش گفت وا كم نيست؟؟ آبرومون ميره اتفاقا شوجي اونجا بود گفت من همونقدري كادو ميدم كه شما براي من خرج كردين اونوقتا كمتر به آبروتون فكر ميكردين دلم خنك شد خاله شوجي اومد جلو كه كادوتونو چند گرفتين گفتم هشتاد هزار تومن گفت من يه نيم گرفتم نود شما كه بايد بيشتر بدين شوجي گفت آخه خاله جان به شما چه ربطي داره كه هر كس چكار كرده شما ضامن خودتون باشين خاله جان ناراحت شد رفت گفتم چرا اينجوري ميكني گفت تو كه خبر نداري اين سر عروسي من به همه گفته بود از 5 هزار تومن كادوتون بيشتر نشه (20 سال پيش) اونوقت حالا پشت چشم نازك ميكنه كه ..... فكر كنم زخماي شوجي داشت سر باز ميكرد چون توي عروسي ما خيليا موش دونده بودن بگذريم بعد از خانواده داماد نوبت خانواده عروس شده وقتي اونا كادو دادن مادر شوهر داشت منفجر ميشد چون كادوهاشون معمولي و كم بود خوب رو دستي خورده بود ميخواست خودشو خيلي لارژ‍ معرفي كنه و اونا هم حسابي تحويلش گرفتن  بهر جهت آخر شب عروسو رسونديم  دم در همه منتظر بودن كه درو باز كنن كليد نبود  مادر عروس نيومده بوده  و كليد هم از يادش رفته بود بده آخه تاشب آخر كسي به خونه عروس و داماد نرفته بود اينا گفته بودن خودمون وسايل دامادو ميچينيم و اين بهانه اي شد كه مادر شوهر داد بزنه همينه ديگه وقتي ميترسين مادر دامادبره داخل خونه بايد هم مهمونا پشت در بمونن وكلي صحبت مفت ديگه .......... خلاصه كليد رسيد و عروس و داما به آرزوشون رسيدن روز پاتخت هم نسرين مثل فرشته ها شده بود خوشم اومد كه هيچكدوم از خانواده عروس اصلا اعتنا به اداهاي مادرشوهر نكردن و اجازه هم ندادن اسمي از چيزي ببره  آخر سر هم براي اينكه  خودشو قانع كنه وقتي مياومد بيرون گفت نسرين جان من مثل تخم چشمم بهت اعتماد دارم و از شما چيزي نميخوام  مادرش جواب داد البته ماهم از چشممون بيشتر به نسرين جون اعتماد داريم  اما اين مسئله فقط به داماد عزيزمون مربوط ميشه كه تا چه اندازه شما رو در جريان زفافشون بذارن دلم خنك شد كاش مامانم بود و بور شدن مامان شوجي رو ميديد براتون نگفتم مامان  منم بعد از 9 سال اومد عروسي آقا مجيد اما به اجبار بابام و كم كم داشت روابطشون كمي حسنه ميشد و تازه اونجا بود كه خاله هاي شوجي و مامانش اقرار كردن چقدر مامان بيقرار با حرمت بوده و چقدردر مقابل رفتارهاي زشت اونا سر جريان عروسيمون صبوري كرده هر چند ديگه فايده اي نداشت . يك ماه بعد از مراسم مرتب حال نسرين بهم ميخورد يكي ميگفت مسموم شدي  و يكي ميگفت سرما خوردي تا اينكه به سلامتي مشخص شد حامله است همه خوشحال بودن سور و ساط ويارونه و قمزه هاي اينور دلم اوفينا اونور دلم اوفينا به پا بود انگار نوه اولشون بود چون براي دونوه ديگه( پسر من و دختر عاليه) از اين خبرا نداشتيم  ولي اين يكي نوه اصلي شون بود كه بابا بزرگ سرمايه داري هم داشت پس احترامش واجب بود . منم يه مدتي بود كه حوصله نداشتم و خيلي بيحال بودم حتي پسرم يه بار به مادر بزرگش گفت مادربزرگ مثل اينكه مامان منم مريضه يه كمي هم به اون توجه كنيد مادربزگش گفته بود آخه خانم عموت حامله است اما مامانت از كار زياد و رفت و آمد خسته شده تفلكي پسرم اونم فهميده بود بين ما يه فرقايي هست تا اينكه به اجبار همكارام و مامانم رفتم دكتر اول گفت كيست داري برو سونو گرافي رفتم سونوگرافي دكتر گفت خانم شما سه ماه باردارين تعجب كردم گفتم آخه من براي كيست اومدم گفت نيگاه كنيد اينم جنين شما خندم گرفت من براي حاملگيهام ويار ندارم و چون پريودم هر چهار ماه يه باره براي هر دوتا توي ماه سوم فهميدم  با اين حساب منو نسرين به فاصله يه ماه زايمان ميكرديم (نگين چشم هم چشمي كردم) شوجي خوشحال شده بود گفت بگم گفتم نه ولشون كن براي اونا فرقي نميكنه سر بچه اولمون يادته وقتي يكي از خاله هات ازم پرسيد خبري نيست گفتم چرا بيچاره خيلي خوشحال شد مامانتو صدا زد گفت خواهر م‍ژ‍دگوني بده عروست حامله است بي تفاوت شونه هاشو بالا انداخت كه خودم ميدونم ديشب توي خواب ديدم  براي اين ميترسم  ذوق مرگ بيشه و براش نگرانم ، يه نگاهي كرد گفت شرمنده مهم منم كه خوشحالم اوناي ديگه مهم نيستن خلاصه نذاشتيم كسي جز خونواده خودم بفهمن  و چون چاق شده بودم همه فكر ميكردن اضافه وزن دارم حتي عاليه هم نفهميد و همش ميگفت بهتر نيست يكي ديگه داشته باشين آخه همه ميگن بيقرار مشكل داره  و شوجي ميخنديد كه همين يكي كافيه واونم براي اينكه خيال همه رو راحت كنه شايعه كرده بود كه بيقرار ناراحتي قلبي گرفته و دكتر براش ممنوع كرده حامله بشه  چه آدماي بيكاري خندم ميگيره به همه كار مردم كار دارن خلاصه روز زايمان نسرين شده بودوقتي رفتم بيمارستان گفتم يه ماه ديگه نوبت منه بيام اينجا بخوابم مادرشوهر گفت چرا گفتم براي زايمان گفت واي چرا نگفتين شوجي گفت منتظر بوديم دوباره خواب ببيني خاله هاي شوجي اونجا بودن منظور شو فهميدن و گفتن واقعا خواهر اينبار خواب نديدي خيلي عجيبه؟؟؟؟

تا اينجا رو بخونيين  بعدا بقيشو ميگم شب بخير

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:10  توسط بیقرار  | 

برگ هفتم

سلام به همه 

 بی مقدمه میرم سر باقی جریانات  روز بعد عالیه زنگ زد که عروس خانم اونجا تشریف دارن گفتم آره گفت میخواستم بگم هر کاری هم بشه من و تو نباید پشت همو خالی کنیم گفتم اولا قرار نیست کاری بشه درثانی فکرنکنم من پشت کسی رو خالی کنم و تا حالا امتحانمو خوب پس دادم گفت آره منکه نبودم اما آقا رضا گفت دیشب چه برنامه ای داشتن (آخه عالیه و مادر شوهرم دعوا کرده بودن و قهر بودن ) گفتم چرا نیومدی واونم حسابی دلشو خالی کرد و تا جایی که میتونست مادر شوهرمو حرف گفت     با خودم گفتم اگه بخوام از حالا همزبون بشم سوژه دستش میدم و عالیه هم نگه میداره تا بوقتش تلافی کنه  عالیه رو دلداری دادم وسعی کردم فراموش کنم چیا تا بحال دیدم اما رفتارای مادر شوهر وپدر شوهرم طوری بود که خود بخود باعث کدورت میشد      مثلا ماشینو بدین مجید و خانومش میخوان برن بیرون  گفتم آخه پدرجان شوجی الان کار داره رفته بیرون (اون موقع ما خودمون ماشین نداشتیم و همه از ماشین پدر شوهرم استفاده میکردن)  پدر شوهرم جواب داد ببین پدرجان آدمی که سگی ازخودش نداره خر کس دیگه ای رو سوار نمیشه  یا مادر جان امشب با نسرین جان میخوام برم بیرون اگه اومدین خونه ما نبودیم برین خونه خودتون چون دیر وقت میایم  و بعدا میفهمیدیم که اونشب خونه بودن و میخواستن مانباشیم نمیدونم چرا اما مادرشوهرم دوست نداشت ماو اونا دور هم جمع شیم شاید وجدانش ناراحت میشد از تفاوتی که بین ما میگذاشت شب چله هم که رفتن خونه عروس خانم به ما خبر ندادن فقط فردا برام تعریف کرد دیشب جای شما خالی رفتیم خونه نسرین جون براش گردنبند خریدیم و ...... خیلی خوش گذشت شوجی گفت چرا به ما نگفتین ما هم میاومدیم گفت بهتر دیدیم شما به خودتون برسین ؟؟؟؟؟بهر حال نسرین هم به جمع ما اضافه شده بود دخترخیلی خوبی بود اما یه کم زیادی پاچه خوار بود برای مادر شوهر همه کار میکرد از ظرف شستن تا غذا درست کردن یا مادر شوهرم عادت نداره جلوی پای کسی از جاش بلند بشه عروسها میان توی خونه فقط سرشو تکون میده و تازه خیلی لطف کنه دست میده اما نسرین میره باهاش دست میده و خم میشه دستشو میبوسه ولی من از دور باهاش احوالپرسی میکنم خب منم باشم به عروسی که تا این اندازه کرنش میکنه بیشتر توجه میکنم نسرین ظاهرا با ما خیلی دوست بود اما یه جاهایی برای مهربونی کم میآورد اونم وقتی بود که مادر شوهرم با شوجی به عنوان پسر بزرگ و یا با من مشورت میکرد و اینو علنا نشون میداد که چرا همیشه شما باید طرف مشورت باشین کلا دوست داشت فقط تمام توجه خانواده سمت اون باشه البته این مطلب زیاد مهمی نبود اما خودش خیلی اذیت میشد یادمه یه روز نهار دعوتش کردم اومد و پرسید چرا شما و مامانی مشکل دارین منم از سیر تا پیاز جریاناتمو گفتم بهم جواب داد منم ازشون زیاد خوشم نمیاد حتی خانوادمم زیاد دستشون ندارن اما جریان ما فرق میکنه جرات نمیکنه با من مثل شما رفتار کنه گفتم بهرحال اینا رو گفتم تا حساب دستت بیاد گفت خواهش میکنم ذهنمو خراب نکنین  از تعجب دهنم باز موند آخه من اصلا قصد نداشتم ذهنشو بهم بریزم

 توی همین موقعها بود که رفتم سر کار و درست از اون موقع ورق برگشت دیگه هیچکس تحویلم نمیگرفت توی جمعشون راهم نمیدادن انگار مریضی داشتم فقط با طعنه و کنایه میگفتن شما که اینقدر زود خسته میشین نمیرفتین سر کار وما خانه داریم اما عقلمون از صد تا زن کارمند بیشتر کار میکنه یا حالا به بچه های مردم چی یاد میدین داشتم دیوونه میشدم نسرین و مادر شوهرم توی مهمونیا کنار هم مینشستن و یواش صحبت میکردن یا میوه پوست میکردن و به دهن هم میدادن و میگفتن ببخشید حواسمون نبود شما هم اینجایین وگرنه به شما هم تعارف میکردیم و این رفتار هاشون اینقدر ادامه پیدا کرده بود که پدر شوهرم هم با کمال خونسردی دق دلیشو سرم خالی میکرد نمیدونم یه شب چه جریانی بود که  گفتم شوجی جان بهتر نیست شما فردا به آقای فلانی اینجوری بگین که پدر شوهرم گفت کی از شما سوال کرد نظرتونو پرسیدیم که میگین بهتر نیست....... سرم درد میگیره با یاد آوری این جریانات چقدر خوبه که دیگه کارهاشون یادم نمیاد.تازگیها خیلی فراموشکار شدم یه سالی گذشت برای خرید عروس خانم مادر شوهرم زنگ زد عصر میریم خرید شما هم میاین گفتم تا ساعت 6 کلاس دارم 6 به بعد میام گفت نه فقط برای احترام گفتم وگرنه  نیازی نیست زحمت بکشین  خوش بحال عالیه که نبود لااقل بهش توهین نمیشد بعد از خرید هم اومدن خونه ما گفتن اول شربت درست کنید که دهنمونو شیرین کنیم شربت آوردم سرویس طلا و حلقه ها رو نشونم داد که ببین چی خریدم یاد سرویس خودم افتادم که وقتی نشستم سر سفره عقد دیدم عوض شده و یه سرویس سبک بجاش گذاشتن چه تفاوتی بود وقتی خرید میکردیم به من گفت عروسای بعدی رو طوری انتخاب میکنم که به سلیقه من خرید کنن حالا بخاطر خوشامد گویی نسرین میگفت ماشاالله چه خوش سلیقه این شما دیگه نیازی نیست من بیام خودتون با مجید برین خرید هرچی دوست دارین بخرین بیچاره  ما که نه سلیقه داشتیم نه بابای پول دار و نه ............. عروسی نزدیک شد و کم کم زمزمه های ناسازگاری مادر شوهر بلند شد که جهازشو پسر من خریده  این مجید که مارو بیچاره کرد تا میخوام یه تیکه براش بذارم زنشو میاره و اونم روی گرون ترینا دست میذاره رفتیم خیابون مادرش سرمو گرم کرده اونم با مجید رفتن و یه لباس پاتختی 200000 هزار تومنی برداشتن آخه 8 سال پیش این جور خرجا زیاد مد نبود یا مگه من چند قواره چادر باید بگیرم تو که برای نامزدیت چادر سفید برداشتی یا پررو آینه کنسول نقره پسند میکنه مگه اون عروسام آینه نقره داشتن  نوبت پول دادن که شده بود یاد ما افتاده بود که نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه تازه مادر شوهر داشت خودشو نشون میداد و اونا هم از حق نگذریم خوب گذاشتنش توی خماری به بهانه اینکه شما برین یه سر از دوستتون بزنین گذاشته بودنش خونه دوستش و خودشون رفته بودن خرید و تا دلتون بخوادآقا مجیدو توی خرج انداخته بودن روز بعد هم به مادر شوهر گفته بودن با اجازتون ما بعضی خریدهامونو در غیاب شما انجام دادیم  خلاصه مادر شوهر که حاضر نشده بود برای منو عالیه بیاد خرید چون برای پسراش معین کرده بود که اگه بیشتر ازاین بخرین ال میکنم و بل میکنم اینبار حسابی دورش زدن وقتی از خرید برگشته بودن دادش در اومد که یکساله پسرمو تیغ زدن تموم جهازشو مجید خریده توی فروشگاه به نسرین گفتم سرویس ظرف ۶نفره انتخاب کن گفته بجای چینی بهتره آرکوپال باشه و بجای ۶ نفره ۱۲ نفره کامل برداشته منم روم نشده بگم زیاده گفته فریزر شما بخرین ما رسم داریم فقط یخچال به دختر میدیم وحال مادر شوهرم دیدن داشت..................... آی دلم خنک شد.

حتی بابای عروس زنگ زد که شام عروسی فلان جا باشه و با اجازتون اگه ایرادی نداره چون منو میشناسن  شام بختیاری و جوجه و............. سفارش بدم که مادرشوهری طاقت نیاورد و گفت شوجی جان شما یه جوابی به آقا بدین که زیاد بد نباشه آخه ما برای بقیه یه مدل بیشتر شام ندادیم نمیخوام دویی باشه آخ که انگار به آدماولش که شوجی به حرف نمیکرد که به من چه خودتون میدونید ولی آخر تلفنو برداشت و گفت دستتون درد نکنه دو ماه پیش فلان تالار رزرو کردیم چون ممکن بود جایی پیدا نکنیم فقط لطف کنید با خانم مشورت کنید که جوجه بهتره یا ... برای بقیه چیزا هم نگران نباشین ماشاالله ۵ تا برادر داره و............... بابای عروس یه کمی بور شد اما به روی خودش نیاورد روز بعد نسرین کارت آورد که به نظرتون کدومشون بهتره یکی رو انتخاب کردن گفت مامانم گفتن بجای اسم من بنویسن دوشیزه و آقا مجید بهتره دوست ندارم اسممو کسی بدونه مادر شوهر یه کمی فکر کرد گفت دوشیزه و هنوز داشت فکر میکرد که شوجی گفت دوشیده آره دوشیزه و دوشیده خیلی خوبه نسرین گفت وا دارین طعنه میزنین شوجی گفت نه والا چرا طعنه؟

نسرین قرمز شده بود اما باز هم به روی خودش نیاوردحالا تا بعد برم افطاری آماده کنم تا بعد

   

خیلی بدجنسم نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط بیقرار  | 

برگ ششم

سلام   

ببخشيد كه بازم دير شد شب خواستگاري كلاس داشتم يه خورده دير اومدم مادر شوهر نشسته بود روي پله ها و با پسرا در مورد مهريه حرف ميزدن   شوهرم گفت شما 5 تا عروس داري سعي كن بين اونا تفاوت نگذاري برادر شوهرم گفت تفاوت مطرح نيست اونا عروس 6سال پيشن واين عروس حالا من ميدونستم ميخواد چي بگه آخه نسرين به من گفته بود مادرش با مهريه بالا موافقه   بهر جهت مجيد آقا گفت هر چي اونا گفتن  شما حرفي نزنين واين تازه اول ماجراهاي بين جاريها بود خلاصه با گل و شيريني و سلام صلوات رفتيم خونشون وارد كه شديم حال مادرشوهرم كلي فرق كرد   آخه خونه ظاهري اشرافي داشت يه سالن 100 متري كه پله ها از وسط سالن بصورت مارپيچ ميرفت طبقه بالا و....... نشستيم و با گفت و شنود درباره آب و هوا سياست و..... و شروع كردن پدر شوهرم خواست برن سر اصل مطلب و مادر شوهرم گفت لطفا عروس خانم چاي بيارن تا گلومون تازه شه بعدنسرين چاي آوردملكه مادر با ناز نگاه كرد   و ته دلش قند آب ميشد گفت اومديم پسرمونو به فرزندي قبول كنيد خلاصه از هر طرف سخني  تا به مهريه رسيدن گفتن مهريه عروساي ديگمون 114 سكه است كه مادر عروس گفت دختر من خيلي ارزشش بيشتر از ايناست   مهريتون خيلي كمه( ياد باباي خودم افتادم كه گفت مهريه هديه داماده هر چقدر شان شماست مهريه دختر منم همون قدره ) گفتن نظر شما چيه مادرعروس گفت 400 سكه كمتر اصلا حرفشو هم نزنين كه دختر من نازنينتر از ايناست مادر شوهرم گفت البته در نازنيني دخترتون شكي نيست اما پسر منم جواهره بهر حال 114 سكه از طرف ما بذارين روش بشه 514 سكه خلاصه بين جواهر و نازنين ما شديم سكه نقره يا برنز    از برخورد دوگانه مادر شوهرم تعجب كردم البته فهميدم چي چشمشو گرفته خونه بزرگ و پله هاي مرمر ودك وپز عمو عمه خاله عروس بهر صورت خوشبختي اونا آرزوي همه بود ساير قرار مدارا گذاشته شد و جلسه نامزديشون افتاد بعد از سال مادر بزرگ شوهرم   از خونه عروس كه بيرون اومديم توي راه مادر شوهر فرمودن خانواده بدي نبودن اما خواهر كوچكترش خوشگلتر بود   بياين بگم دومي رو بدن به مجيدآقا واي از اين همه افاده شوهرم عصباني شد   كه هر كارخواستي كردي چرااينقدر ادا در مياري  خوشگليش اندازه خونه باباش هست كه اگه كسي گفت اين چي بوده انتخاب كردي بگي خونه باباش قشنگترو بزرگتره زياد ناراحت نباش در ثاني به شما اصلا ربطي نداره كي زشته كي خوشگل حرف مفت نزن مادرش ساكت شد   بگذريم هنوز يه هفته نگذشته بود مادر عروس تماس گرفت بهتره تا آخر ماه محرم بشن هر چي مادر شوهرم گفت 40 روز تا سالگرد مادرم بيشتر نمونده راضي نشد و خلاصه شب جمعه دو هفته بعد قرار به نامزدي شد براي نامزدي انگشترخريدن و چادر و قران و يه دست لباس و......مادر عروس اعلام كرد شام در خدمتيم از اين طرف هم اعلام كردن حتي يه دست كوچيك هم نبايد بزنيد چون سال مادرمون نشده خلاصه عقد شدن واين يكي هم  عشقش رسيد   اما با اين وصلت ماجراها پيش اومد فردا صبح روز نامزدي نسرين اومد خونه مادر شوهرم جلوي پاش گوسفند خون كردن مادر شوهر بلافاصله جگر به سيخ كشيد و جلوي عروس نو گذاشت و طبق معمول شروع به تعارف به پسرا كرد  و مرتب بزور جگر به خورد ميداد اما دريغ از يك تعارف به من بجاي بوي جگر بوي خون جگر مياومد   و ظاهرا مادر شوهر شيفته ثروت پدر شده بود وگرنه همه ميدونستن اون كسي نيست كه مرتب از ديگران تحويل بگيره شوجي جاخورده بود بلند شد گفت بريم مادرش گفت كجا مادر براتون نهار بذارم شوجي جواب داد ظاهرا الان وقت نداري وگرنه جگر اون دوتاي ديگه رو هم در مياوردي توي دهن مجيد و زنش  ميكردي  مادرش جواب داد وا خب اون روي تازه اي داره بقيه خودماني شدن جواب داد روي تازه اي نداره بوي پول ديوونت كرده   مادرش گفت حسودي بده مادر به زنت ياد بده حسودي نكنه و اينقدر هم تو رو پر نكنه گفتم مامان شوجي منو قاطي نكنيد چون محبت بايد قلبي باشه نه ظاهري  يه نگاه به من كرد گفت مگه من اين كار ها رو براي شما نكردم گفتم چرا اتفاقا هنوزمزه همه چيززير دندونمه پدر شوهرم و بقيه زدن زير خنده   عروس خانم با چشماي خمار اومد بيرون    كه جريان چيه ؟ شوجي گفت زياد ناراحت نشين جريان سر لحافت ملا نصر الدينه ...... تا اينجا رو داشته باشيد تا بعد 


 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:28  توسط بیقرار  | 

برگ پنجم

  

 سلام به همه یه کمی دیر شد ببخشید مدتیه حال درستی ندارم مثل یه آدم خواب زده شدم دلم برای همه خاطراتم تنگ شده فكر ميكنم ديگه  شوجي اون عاشق سابق نيست زندگي تكراري شده محبتا رنگ باخته م من از هميشه بيقرار ترم  بيقرار خاطرات خوب  گذشته اما باید بنویسم شاید آروم بشم    از كجا شروع كنم داستان مهدي آقاو عاليه رو تعريف ميكردم ازدواج این دوتا هم تمام شد من سرم به مشکلات خودم گرم بود و عالیه با مشکلات خودش سر گرم ارتباط ما مثل دو تا خویشاوند دورشده بود چون اون فکر میکرد مادر شوهر منو بیشتر تحویل میگیره و هر ازچند گاهی برای خالی کردن این دق دلی سر من حرفهای دو پهلو و معنی دار میگفت اما من وقت برای شنیدن اراجیف نداشتم   تنها چیزی که از خاطراتش یادم مونده ماجرای مسافرتمون بود    عالیه و شوهرش توی یه شهر دیگه زندگی میکردن تصمیم گرفتیم بریم پیششون البته پدر شوهر و مادر شوهرم قبل از ما اونجا بودن من بی تجربه هم گفتم شاید دور هم بودن صفای دیگه ای داشته باشه خلاصه رفتیم اونجا اما از همون لحظه ورود ما مادر شوهر شروع کرد به غر زدن   که این ور دلم اوفینا  اون ور دلم اوفینا پدر شوهر عزیز هم دست به سینه منتظر که آب توی دل خانم تکون نخوره      عالیه بیچاره هم تمام و کمال تحت اختیارشون یه روز که رفته بودن بازار جاری جان گفت شنیدی مامانشون گفته هر کدوم از برادرا یه تیکه بزرگ از جهاز خواهرشونو بگیرن تا جهازش تکمیل بشه خیلی حرصم گرفت گفتم حرفی نیست اما مثل همونو باید برای خواهر منم بگیره یا هردو یا هیچ کدوم از این جریان گذشت فردا جاری ازم پرسید نهار چی دوست داری درست کنم گفتم فرقی نمیکنه گفت دوست دارم امروز به میل دل تو باشه    مادر شوهرم تو هم رفت خلاصه نهار خوردیم عصر که رفتم دوش بگیرم باز محبت جاری گل کرد و توی حموم برام شربت آبلیمو آورد هرچی اصرار که عالیه جان میام بیرون گفت نه باید بخوری جیگرت حال بیاد خلاصه کلی محبت کرد اما دل مادر شوهرم ترکید   و بی خداحافظی رفت خونه خواهرش و خودشو زد به مریضی که مردم یکی یه لیوان آب به دستم نداد نهارشون رژیمی نبود و کلی گلایه از اون طرف وقتی من نبودم با جاری بحث کردن که جهاز اینطوری و اونطوری  و عالیه گفته بود که من گفتم باید برای خواهرا مثل هم بگیرن و این بهانه ای شده بود برای دعوا و قهر ما یه هفته خونه جاریم بودیم و مادرشون قهر کرد و دیگه خونشون نیومد وقتی رسیدیم شهرمون ازم پرسیدن شما این حرفو گفتین یا عالیه از خودش ساخته گفتم نه من گفتم البته نه پدر من نیازی داره به کمک دامادش و نه شما نیازی به به کمک پسرتون دارین اما من از تبعیض بدم میاد مادر شوهر اینو که شنید تصدیق کرد   ولی از اون طرف زنگ زده بود به عالیه که تو بیشعور فلان فلان شده حالا دیگه کلفت شدی پسرای من شما رو جمع کردن من فاتحه خوندم به پول با منت شماها من رفتم اونجا فلانی رو تحویل گرفتی منو نه تو ج.... بی همه چیز دامنتو بکش روی سرت برو توی کوچه و...............   خلاصه این مسافرت ما بود با ملکه مادر پدر شوهرم هم مثل ماست فقط نگاه کرد و غصه خورد اما عالیه با مادر شوهرم قهر کرد و پنج سال میاومد شهرمون میرفت خونه مادرش و برادرشوهرم میاومد خونه مامان خودش حتی کار به جایی رسید که یکی دوبار جلوی برادر شوهرم عالیه رو فحش داده بود واونم دیگه نمی اومد خونه مادرش  تا پدر شوهرم فوت شد و اونا به جلسه تعزیه اومدن تا اينجا يادتون باشه در ضمن داستان بعدا ميگم درست همون موقع برادر شوهر سومم آقا مجید عاشق شد البته ایشون و خانمشون از دبیرستان با هم دوست بودن و حالا رو شده بود بماند که این وسط منم رابط بودم  و اما روال طبیعی داستانشون این بود تا ملکه مادر فهمید گفت پسرای من هر جا جنده است   جمع میکنن ستاد بحران و مقاومت تشکیل شد هی رفتن اومدن شاید مجید پشیمون بشه نشد که نشد تا اینکه فهمیدن باباهه دم کلفته لبخند روی لبای مادر شوهرم نشست اما هنوز مخالفت میکرد  توي همين گير و دار بود كه براي دختر خالشون خواستگار اومد مادرشوهر زنگ زد كه به مجيد بگو اگه دختر خالشو ميخواد بگم خواستگارارو رد كنند مجيد جان هم جواب داد مگه من مثل بابام ابلهم بيام از طايفه شما زن بگيرم حرف من همونيه كه گفتم اگه برام نرين خواستگاري ميزنم ،ميكشم ، و...................  اما مادرشون راضي نميشد و توي همين روزا مادر بزرگ شوهرم فوت شد و جريان يه سالي عقب افتاد بيچاره نسرين از طرف خانواده خودش كلي تحت فشار بود كه اگه اين پسره نمياد زودتر يكي رو قبول كن  ولي خب از اونجايي كه قسمت حرف اولو ميزنه مادر شوهر بعد از كلي پافشاري و قتي به نتيجه نرسيد گفت بريم دخترو ببينم اما آقا مجيد قرار خواستگاري گذاشت كه جريانش خيلي مفصله پس تا بعد .

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:55  توسط بیقرار  | 

برگ چهارم

سلام دوستای گلم

شب خواستگاری رسید مادر شوهر انگار عصا قورت داده با صد کیلو عسل هم خورده نمیشد با دل ناخواسته بالاخره اومده بود تا آخر شب دلهره داشتم که الانه منفجر بشه اما خب تموم شد بسیار ساده و مضحک انگار زن بیوه برای پسرش خواسته بود عالیه خموده اما پیروز بود ولی از فردا صبح بند تازه زندگیش شروع شد ملکه مادردستور دادن اول برین آزمایش ژنتیک به شوجی گفتن باهاشون برو مشهد منم گفتم بدون من یا میری هتل یا باید منم بیام که بریم خونه بابام باز جنجال شروع شد که تو میخوای بری چه کنی این دختر انگار همه جا باید باشه اونا میرن خونه باباتون برمیگردن گفتم باشه اما سر راه چمدونمو برداشتم و باهاشون راه افتادم بدون خداحافظی حضوری فقط زنگ زدم این دوتا هم آزمایش دادن و ما برگشتیم شهرمون چشتون روز بد نبینه ملکه مادر با عصبانیت فرمودن شماکی به شما اجازه داده بود باهاشون برین گفتم قراره برای رفتن به خونه بابام از شما اجازه بگیرم؟

خنک شد به دست و پا افتاد که نه اما شاید من سفارشی داشتم میخواستم اونا روبه شما بسپرم که مبادا اتفاقی بیفته گفتم مثلا چی؟ شما به پسرتون نا خاطرجمعین یا دختر مردم که با پدرش اومده بود گفت نه پسرای من مثل طلا هستن امکان نداره گمون بد بهشون ببرم مگه اینکه یکی سرشونو از راه بدر کنه خندیدم گفتم جای شما بودم براشون حرز جواد میگرفتم گردنشون کنن و شروع کردم به سربسر گذاشتن با شوجی که از کوره در رفت که مادر چرا چرند میگی و..... این جریان هم گذشت نتیجه آزمایش هم اومد

میگن هر چه تو خواهی نه همان میشود هر چه خدا خواست همان میشود وملکه مادر که امید داشت نتیجه باعث بهم خوردن جریان بشه نا امید شد اما بازهم دنبال بهانه بود انگشتر گذاری کردن برادر شوهرم رفت محل کارش توی شش ماهی که این دو نفر نامزد بودن هزار بار ملکه مادر با دادو بیداد و فحش خواست جریان خراب بشه که نشد مثلا یه بار ملکه مادر مریض شده بود این بیچاره هم برای اینکه احوال پرسی کنه کلی خرید کرده بود ورفته بود عیادت همین که درو باز کرده بود یهو چشم مادرشوهرم بهش میفته و میگه کی گفت بیای اینجا گفته بوداومدم عیادت اما درجوابش شنیده بود گ... خوردی( شرمنده) من نیازی به عیادت تو دختره ج.... ندارم همه دنیا رو چرخیدی از زیردست همه رد شدی خودتو انداختی به گردن پسرم حالا اومدی عیادت من اصلا من از دست تو مریض شدم و اون پسره بی غیرت وای که چه روزایی بود اما با همه این حرف و حدیثا عالیه جا خالی نکرد تا اینکه اعلام کردن آخر هفته قرار عقد بزارین برادر شوهرم اومد اول قرار شد یه عقد ساده باشه فقط یه چادر سفید بخرن و حلقه و آینه وقران اما بعد مادرشوهر و خواهرای عزیزش تصمیم گرفتن یه شام ساده هم بدن و یه خرید مختصر هم بکنن اما جز چیزایی که گفتم چیز دیگه ای نخریدن به این بهانه که بقیه باشه برای بعد صبح همون روز مادر شوهر رفت دنبال عالیه و با بی شرمی تمام گفته بود باید بری دکتر برای اطمینان از سلامت بیچاره عالیه کلی گریه کرده بود اما بعد تصمیم گرفته بود بره ودکتر هم به مادرشوهرم گفته بود مواظب دخترتون باشین چون ممکنه اذیت بشه ملکه مادر گفته بود عروسمه  و دکتر با تعجب گفته بود عروسو شما آوردین اگه بهش اعتماد نداشتین چرا رفتین دنبالش واقعا بیشرمین و گواهی سلامتو بهش داده بود و درو باز کرده بود که زود برین بیرون چه انسانهایی پیدا میشن چه جوری فردا جوا خدا رو میدن نمیدونم  خلاصه عروسو بردن آرایشگاه خاله کوچیکه اومد که بیا بریم براش لباس انتخاب کنیم هنوز میخواستم بگم لباس باید اندازه خود عروس باشه که خاله چهارمی گفت ماکسی عروسی من هست خیلی هم قشنگه همونو یدین تنش کنه لجم گرفت گفتم آخه شما که بیست سال پیش ازدواج کردین لباستون دیگه مد نیست در ثانی اینقدر لاغر و نحیف بودین که لباستون فکر نکنم به درد کسی بخوره یه نگاهی به من انداخت گفت حالا دیگه ما مردنی بودیم و شما خوش اندام  بگذریم عروس توی آرایشگاه بود اما هنوز براش لباسی نبود چاره ای نداشتم سایزمون تقریبا یکی بود رفتم یه مزون و یه لباس شیک انتخاب کردم خاله کوچیکه گفت اما این که خیلی گرونه گفتم ارزونتر براش اندازه نیست همین خوبه لطفا عجله کنید چون لباس خودم مونده مادر شوهرم گفت برای یه عقدی مختصر نیازی نیست پسرا توی خرج بیفتن فکر کنم عصبانیتمو فهمید چون تا بهش نگاه کردم گفت خودتون میدونید بگذریم لباس عالیه رو گرفتم و بردم آرایشگاه توی گوش عالیه گفتم شرمنده ام این بهترین بود از من نرنجی اینو بپوش که اگه جلسه دیگه ای نداشتی آرزو به دل نمونی خندید اما هزار بغض توی خندش بود بوسیدمش اومدم بیرون شب که عروسو آوردن لباس به تنش قشنگ بود خدا رو شکر اما  یه کم کوتاه بود رفتم پیشش گفتم شرمنده حواسم نبود تو از من بلندتری گفت خواهری کردی اما مگه خودم چم بود که لباسمو یکی دیگه انتخاب کرد حرفی برای گفتن نداشتم گفتم جریانو بعد برات میگم گفت ملکه مادر اگه بدتر از این هم بکنه من حرفی نمی زنم چون به شوهرم علاقه دارم اما باشه به موقش براش دارم خلاصه عقد کنان برادرشوهرم تموم شد عروسی که براش نه سرویس طلا خریدن نه خرج کردن و نه حرمت گذاشتن

دیگه شرمم میاد بیشتر بگم تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:52  توسط بیقرار  | 

برگ سوم

سلام به همه

رفت و آمد ما برقرار شد مادر شوهر دوستم نداشت اینو از نگاهش میشد فهمیداما حالا دیگه چاره ای نبود چه میخواست و یا نمی خواست من زن پسرش بودم وقتی می اومدیم با مساوات کامل یه شب خونه پدر من و یه شب خونه پدر شوهرم بودیم  ومامانش سعی میکرد که تموم محبتهای دنیا رو توی همین یه شب جبران کنه اما فقط برای پسرش تااینکه فهمیدم واقعا حامله ام  و این برام واقعا لذت بخش بود ویار نداشتم اما کلی بی رمق بودم  آرزو داشتم یه بار بگن چی دوست داری ؟ یا شما بشین  لازم نیست بلند شی اما دریغ ظاهرا از اینکه شوجی به زنش توجه میکرد ناراحت بود و مرتب به عناوین مختلف همه جور دردی میگرفت تا شاید اندکی از این توجهات کم بشه یه روز صبح سر صبحانه شیر گرم کرده بود یه لیوان برای دخترش ریخت به پسرا هم تعارف کرد و نفری یه لیوان شیر ریخت بعد به برادر شوهر کوچکم گفت رضا جان اینها رو هم ببر بریز توی ظرف گربه ها و این کار کلی اوضاع روحیمو بهم ریخت نه اینکه شکمو باشم اما یه لحظه فکر نکرد شاید جلوی زن حامله این کار درست نباشه ودر ثانی مگه من از ...... بگذریم هر ازچند گاهی طوفان به پا میشد ام اثری نداشت بیتفاوتی من از همه بیشتر ناراحتشون میکرد آخه مدتها بود که من نه توی خونه پدر شوهرم چای میخوردم ونه برای چیزی اشتیاق نشون میدادم  اگه چیزی بد بود فقط لبخند و اگر چیزی خوب هم بود بازم لبخند بود تا اینکه پسرم دنیا اومد یه بچه تپل و خوشگل  وقتی توی بیمارستان بودم مادرشوهرم اومد عیادت و مامان جان بنده هم که توی کینه توزی نظیر نداره نه تنها احوال پرسی نکرد بلکه خواستن به اصرار این دو نفر با هم روبرو بشن  که صراحتا گفت نه!!!! و این هم شد بهانه ای روی باقی بهانه ها البته شوهرم زیاد دنبال موضوع رو نگرفت .دخالتها زیاد بود از اسم بچه گرفته تا نوع شیر خوردن و غذا خوردن بچه تا...... اونها حرف خودشونو میزدن و منم کار خودمو میکردم و یه روز وقتی خونه مامانشون اینا بودیم برادر شوهر و خواهر شوهرام کلی دور و بر رو شلوغ کرده بودن من از سر دلسوزی گفتم .....جان بهتر نیست وقتی لباستو در میاری بذاری سر جاش که برای مامانت زحمت نشه که یه دفعه مادر شوهر گرامی بنده با عصبانیت اومد جلو و گفت که: هنوز که برام یه بار جارو نکردی یا رخت نشستی که به بچه ها دستور میدی

گفتم ولی من دستور ندادم دلم سوخت گفتم شما خسته میشین گفت دلت میسوزه پاشو خودت همه کارها رو انجام بده عروسهای دیگه کلی توی خونه مادر شوهرشون کار میکنن .......

عصبانی شده بودم گفتم : مگه من کلفت شمام که اینطوری حرف میزنین اگه محبت باشه آدم هر کاری انجام میده اما من اصلا وظیفه ندارم کاری انجام بدم در جوابم گفت بله حتما تشکر میکنم زیر پاتون پتو هم پهن میکنم آخه متبرکین بد کردم پسرمو لیسانس کردم جلوت انداختم و......

مغزم هنگ کرده بود و حرفها همینطوری از دهنم بیرون میاومد گفتم آخیش ببخشید که عروستون مثل پسرتون لیسانس داره و مثل شما دکترا(مادرشوهرم سواد مکتبی داره) ندارشما اجباری ندارین از من تشکر کنین و منم منتظر تشکرتون نیستم چون به من یاد دادن که محبتو گدایی نکنم و از اتاق اومدم بیرون این آخرین نبرد لفظی ما بود البته تمام این نبرد برای بریدن پای من از خونشون بود و اینکه پسرشون تنهایی بره و بیاد اما من همیشه با شوهرم بودم و مهلتی برای پشت سرگویی بهشون نمیدادم بعد ازاین جریان رفتارشون با من خیلی محتاطانه بود یکی دوبار دیگه هم که میخواستن شروع به ایراد گرفتن بکنن من بلافاصله از خونه اومدم بیرون و اینطورشد بخاطر خودشون و بخاطر اینکه از دیدار نوه عزیزشون محروم نشن (آخه به نوشون خیلی علاقه دارن) دیگه حرف نمیزدن تا اینکه نوبت به برادر شوهر دومم رسید که میخواست ازدواج کنه و از قضا این بار نوبت اقوام خودشون بود که عروسشون بشه دوسال برادرشوهرم گفت وگفت و مادرش غش کرد که من عالیه رو نمیخوام خوشگل نیست مادرش زن گری یادش نداده و......آخر سرهم بدون رودربایستی گفت ازشون متنفرم  چه جالب انگار تمام قضایا قراربود تکرار بشه البته من پل ارتباطی بین تمام برادر شوهرام و خانمهاشون بودم (این موضوعو نمی دونن وگرنه وای به حالم )یه روزشوجی اومد خونه و گفت عروس جان میری با مهدی آقا صحبت کنی که دست برداره گفتم نه !!!!!!

گفت آخه! چرا گفتم مگه قراره من و تو باهاش زندگی کنیم یا مامانت میخواد باهاشون زندگی کنه که مخالفت میکنین اگه یه دلیل منطقی پیدا کردی که عالیه بده قول میدم منصرفش کنم اما اگه نتونستی به لج همگی تون این کارو درست میکنم گفت مامان میگه با پسرفلانی دوست بوده و همه میشناسنش گفتم ظاهرا مامانت غیر ازتهمت زدن کار دیگه ای نداره گفت گفته شاهد دارم بیا بریم پیشش ورفتن و طرف گفته بود بله خودم دوسه بار دیدمشون که باهم بیرون میرفتن این حرف به گوش عالیه رسیده بود زنگ زد چکار کنم گفتم برو درخونه طرف و با هاش صحبت کن گفت شما هم میای گفتم میام ولی اول خودت میری جلوبعد تا ببینم چی میشه رفتیم درخونه اون آقاهه گفت کی گفته من همچی حرفهایی زدم من نون و نمکتونو خوردم چطور میتونستم اینطور پشت سرتون حرف بزنم که من اومدم جلو گفتم سلام مگه شما به شوهرمن اینجوری و اونجوری نگفتین گفت شما ؟؟؟خودمو معرفی کردم سرخ شد وارفت هنوز میخواست توجیه کنه که گفتم خیلی مردی مطمئن باش خدا از حق نمیگذره و این جریان باعث شد که شوجی جان قانع بشه مامانش  مقصره ویکی دو هفته رابطشو قطع کرد

یه روز مامانش زنگ زد که میتونم باهاتون صحبت کنم از شوجی بخواین بیاد داداششو راضی کنه گفتم شوجی میگه به من مربوط نیست شما منو مضحکه کردین همه فکر میکنن من اینقدر ابلهم که میشه هر حرفی خواستین بخوردم بدین گفت نه بخدا تقصیر فلانی بود من میدونم شما آدم بی غرضی هستین خداییش عالیه آدم خوبیه؟ گفتم چه ایرادی داره قومتونه دختر خوبیه خانواده داره گفت میگن نقص ژنتیکی دارن ممکنه بچشون سالم نباشه گفتم میریم آزمایش ایرادی داره ؟گفت نه!! کمی من من کرد گفت  پس با شوجی صحبت کنید اگه اون میگه ایرادی نداره بخاط اینکه نگین همیشه من مقصرم و بفهمین که بچهامو دوست دارم شما زنگ بزنین با خونواده عالیه قرار بگذارین بریم به گفتگو.

گفتم چشم صحبت میکنم بهتون خبر میدم شوجی چشم غره رفت چرا گوشی رو به خودم ندادی گفتم مگه شما نمیخواستی همین حرفها رو بگی خندید گفت نخیر حالا قراره چی ازم بپرسی بعد با هاشون تماس بگیری گفتم هیچی ودوباره زنگ زدم به مادرشوهرم که شوجی میگه من اصلا مخالف این جریان نیستم زنگ بزنید و قرار بگذارین برای خواستگاری احساس کردم مادر شوهرم داره منفجر میشه گفت عیبی نداره شما خودتون زنگ بزنید اما قرار بذارین اول باید برن آزمایش به شوجی هم بگین منکه اصلا... اجازه ندادم ادامه بده گفتم مبارکه ببخشید پشت خطی دارم تماس میگیرم چشای شوجی گرد شده بود .

زنگ زدم مادر بزرگ شوجی که دخترتون راضی شده قبل ازاینکه پشیمون بشن  شما زنگ بزنید خونه عالیه جان قراربذارین خندید گفت خدا عمرت بده خودت تماس بگیرگفتم خاله جان بزرگترن بهتر نیست اونا زنگ بزنن گفت نه ممکنه یه چیزی بگه دوباره مادرشون پشیمون بشه زودتر زنگ بزن واینطوری شد که تماس گرفتم و قرارشد بریم خواستگاری تا اینجا رو داشته باشید بقیشو بعدا میگم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:40  توسط بیقرار  | 

برگ دوم

سلام به همه

امیدوارم همتون خوب باشین هر بار که شروع به نوشتن می کنم وجدانم قلقلک میشه که خودت چه اشتباهاتی داشتی آخه خدایی من هیچ مشکلی ندارم که اونقدر بزرگ باشه که بخوام دائم غر بزنم و شکایت کنم اما اینها رو میگم تا یه جورایی هم سرتون گرم بشه هم اگه من اشتباهی مرتکب شدم که خودم متوجه نیستم حتما بهم گوشزد کنید تا فردا که مادر شوهر شدم  رفتار سالمی داشته باشم .

اما ادامه داستان من رفتیم خونه خودمون و بعد ازاون شام  تاریخی  مادرو پدرم با خانواده  دامادشون  قهر کردن البته رفتارشون با شوجی اصلا فرقی نکرد و از اون به بعد شوجی شد دست راست بابام آخه من یه داداش دارم به قول قدیمیا سوهان عمر و خدایی شوجی هم براشون از هیچ چیزی کم نمیگذاشت منم وقتی می دیدم توی خونواده ما اینقدر به دامادشون احترام میذارن اونوقت مادر شوهر من فکر می کنه کنیز آورده زورم می اومد ولی خب لااقل اگه یه طرف ناراحتی بود طرف دیگه خوبی و احترام بود .

بهرحال یه هفته بعد از عروسی ما خونواده شوهرمو دعوت کردم مامان آقا ظهر همراه خودشون چند نفر دیگه روبی خبرهمراه آورده بودن حالا جریان سر بدجنسی بود یا پز دادن برای خونه پسرشون خدا بهتر می دونه غذام کم نبود اما زیاد هم نیومد و این آغازی بود برای نبرد مادر جان بهتره غذای آدم زیاد بیاد تا هیچی نمونه من اینقدر دستم پر برکته که همیشه کلی غذا زیاد میاد شیطونه میگفت داد بزنم آخه شاید هم خوشمزه نیست که خورده نمیشه ولی نمیشد پس حرمت سر سفید کجا رفته ؟ دو شب بعد پدر شوهرم ساعت 9 شب اومدن خونه ما و ساعت ده و نیم  رفتن فرداییش مادر شوهرو دوستشون اومدن دیدنم وقتی همه نشسته بودن به دوستشون گفتن زری جان مبادا برای کسی تعریف کنی که ساعت ده ونیم شوهرم بدون شام از خونه پسرش برگشته آبرومون میره برشیطون لعنت آخه مسلمون خدا ما سر شب شام خورده بودیم چرا تو بدون شام فرستادیش بیرون .صدا زد مادر جان گفتم بله گفت با شوجی بودم فردا بیای خونه کلی باهات حرف دارم اینجا نمیشه و....... کاش میتونستم داد بزنم تا آخر شب هزار ساعت گذشت بالاخره همه بلند شدن مهمونا توی راهرو داشتن می رفتن بیرون دیدم مادر شوهر و خواهرش دارن با هم آروم حرف میزنن معذرت خواهی کردم و رفتم جلو با بقیه خداحافظی کنم وقتی برگشتم  چشمتون روز بد نبینه سرم داد زد بهت یاد ندادن جلوتر از بزرگترت راه نری گفتم آخه شما داشتین حرف میزدین نخواستم مزاحم باشم گفتم راحت باشین دوباره داد زد من با خواهرم حرف میزدم تو باید میموندی بعد من می اومدی بیرون توی دلم گفتم ای به گور من با این شانسم منو با کنیزش اشتباهی گرفته بودبالاخره رفتن خونشون فردا شوجی رفت اونجا و ظهر با چشای قرمز اومد خونه چی شده؟ هیچی مامان از من خواسته جریان ازدواجمونو به رویت ایشون برسونم خدایا این دیگه چه موجودیه چیو میخواد ثابت کنه گفتم گواهی رو ببر نشونش بده گفت گفته کاغذ نمیخوام من پسر بزرگ کردم نمی گذارم سرم کلاه بره پس فکر میکنه کلاه سر شازده گذاشتم با احترام اون چیزی رو که میخواست براش توی پاکت کردم و گفتم ببر رفت و برگشت افتاد روی دستم و ازحال رفت دل خودم خون بود اما نمیدونم چرا اشکم در نمی اومد پر شدم از نفرت و کینه وقتی شوجی به حال اومد رفتم براش چایی آوردم  و خیلی قاطعانه گفتم من دیگه پامو توی خونه مادرت نمی گذارم همین. 

و از اون روز تا هفت ماه اصلا خونشون نرفتیم شوجی هم نمیرفت  اون روزا اینقدر غصه خوردیم  که یادمون رفت عروس و دامادیم حتی ماه عسل هم کنسل شد و کلا از اینجا کوچ کردیم و رفتیم شهر محل خدمت شوهرم تا اون موقع اون در رفت و آمد بود. حالا دیگه دور از همه زندگی میکردیم اوایل شوجی خوب و خوش اخلاق بود شب تا دیر وقت با هم خط تمرین می کردیم  روزا میرفتیم بیرون و همیشه با هم بودیم اما کم کم دلتنگ شده بود و دلش نمیخواست حتی خونه بابای من هم بیاد درحالی که مادر پدرم اصلا به روی خودشون نمی آوردن که خانواده ات چکار کردن صبح می رفت سرکارظهرمی اومد نهارمی خورد می خوابید عصر هم تا دیر وقت می رفت باشگاه وکلا من تنها بودم

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد              در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چولاله               در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

شاعر شده بودم بارها پشت سرش وقتی می رفت سر کار می رفتم شاید برگرده بگه خداحافظ اما دریغ اینقدرتوی خودش بود که درومی بست ومی رفت!!! تا می گفتم چرا  ناراحتی  می گفت پاشم  برقصم  خنک  می شدم چاره ای نبود دلتنگ بود هر دوهفته یکبار می اومدیم  و برمی گشتیم شده بودم مثل زنهایی که ده ساله ازدواج کردن حوصله هیچ کاری نداشتم  از گوشه و کنار اخبار میرسید که مامانش همه جا رفته و گفته  پسری که به خون دل بزرگش کردم برداشت و برد غافل ازاینکه خودم هم حال و روز خوبی ندارم توی همین مدت  یه بار تصمیم گرفتم حرف نزنم یه روز گذشت دو روز گذشت روز سوم دلم ترکید گفتم مگه اسیر آوردی یه چیزی بگو فقط نگاه کرد و گفت چی بگم گفتم تو نگو من می گم فکر کنم حامله ام خندید حرصم گرفت فردا افتادم به جون خونه ریختم و پاشیدم و مرتب کردم شب دیدم کمرم درد میکنه و....... افتادم توی رختخواب تازه انوقت بود که یادش اومد زن داره سعی داشت از دلم دربیاره اما کم کم دلم داشت بزرگ میشد و می فهمید که باید بچگی نکنه از اونجا به بعد بود که یاد گرفتم گریه نکنم لااقل نذارم که اون گریمو ببینه غرورم ترک برداشته بود . هفت ماه به این ترتیب گذشت عید بود اما چه عیدی !!! بعد ازتحویل سال پدرم گفت بلند شین می خوایم بریم یه جایی اونوقت مارو برد در خونه پدرشوهرم گفت عیده کدورتها رو بذارین کنار و خودش رفت در زدیم قلبم داشت  از توی دهنم بیرون میزد درو از کردن برادرای شوهرم از خوشحالی بال در آوردن پدرش صورتمو بوسید مامانش فقط باهام دست داد و هنوز ننشسته بودم گفت به شما نگفتن که همون جور که دست مادرو پدر خودتونو می بوسین دست پدرو مادر شوهرتونم ببوسین توی دلم گفتم اگه پشت گوشتو دیدی خواهی دید من دستتو ببوسم و هنوز هم بعد از اینهمه سال اینکار رو نکردم !!! شمشیر رو از رو بسته بود پس بچرخ تا بچرخیم تصمیم گرفتم برم اونجا اما با روش خودم نه اونجوری که مامانش دوست داشت یا من توی این مبارزه مغلوب می شدم یا اون بالاخره یکیمون درست میشه؟!!!!!

نشستیم گل گفتیم وشنیدیم ازپسرنازش با انواع خوردنیها پذیرایی کرد نوبت به من که میرسید ظرفو میگذاشت زمین برادر شوهر بزرگم که متوجه موضوع بود بلند شد شروع کرد به پذیرایی یه دونه شیرینی برداشتم دیگه هر چی تعارف کرد گفتم ممنون مامانش چای آوردپسرش برداشت با اکراه جلوی من گرفت گفتم مرسی چای نمی خورم بور شد جلوی بچه ها خنک شده بود برای بار دوم که چای آورد گفت  شوجی جان مادر بردار شما هم اگه خواستین برای خودتون بریزین !!! برادرا دورمو گرفته بودن سوال و جواب میکردن منم با خوش رویی جواب می دادم گاهی اوقات هم به راحتی و بلند میخندیدم خوب می دیدم چقدر داره حرص می خوره شوجی خوشحال بود فکر می کرد فراموش کردم غافل از اینکه شده بودم گلوله آتیش نزدیک نهار اومدیم بیرون هر کار کرد نموندیم رفتیم رستوران و شوجی با خوشحالی مثل بچه ها پر حرفی میکرد و میخندید دلم میخواست بگم خفه شو(خیلی بی ادبم نه؟) حوصله ندارم دلم نیومد عیششو به هم بزنم اما می دونستم جنگ بزرگ بعد ازاینه تا اینجا رو داشته باشید بعدا بقیشو می گم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:39  توسط بیقرار  | 

برگ اول

سلام به همه از امروز قرار داستان عشق منو شوجی جان (آقامون ) روکه اردیبهشت امسال 24 ساله شده براتون بنویسم البته من 14 ساله ازدواج کردم وبقیه این مدت..... حالا بماند زیاد مهم نیست اما خوب برای اینکه پیشینه ما دستتون بیاد عرض می کنم 24 سال پیش وقتی من یه دوم دبیرستان بودم یه روز متوجه شدم یه کسی مثل سایه دنبالم می کنه و این سایه در اردیبهشت سال بعدیعنی سال سوم بهم پیشنهاد آشنایی داد دوست نبودیم عاشقو دلداده بودیم شاید باورنکنین شوجی در تهران دانشجو بود وقتی می اومد اضطراب عجیبی به دلم می افتاد گاهی اوقات حتی صداشو توی ذهنم می شنیدم که میگفت من اومدم در دانشگاه منتظرم و.... وای که چه دورانی بود اگرچه اگه امروز برمی گشتم و قرار بود دوباره جوابشو بدم کاری می کردم کارستون تا مثل امروزارزش عشقم زیر سوال نره که : قدیما این جوری بودی و حالا این جوری شدی بگذریم آخه او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال بعد از این آشنایی با کلی مشقت خانواده هامون با ازدواج ما موافقت کردن اونهم در حالی که مادر شوهرم یه جای دیگه نظر داشت حتی گفته بود که دخترتون عروس آینده منه ولی خوب قسمته دیگه کاریش نمی شه کرد. خودم هم در حالی موفق به اخذ مجوز شدم که مامانم عاشق یکی از پسرای فامیل شده بود وقسم خورده بود که عاقم میکنه البته اون آقا از من یه سال کوچکتر بود. بماند در این شرایط خواهر کوچکم که از جریان عشق ما با خبر بود وبا اینکه هنوز مهر دیپلمش خشک نشده بود بخاطر من با اون آقا نامزد شد تا شاید مامان از خر شیطون پیاده بشه و منو کمتر اذیت کنه ولی مامان تازه شارژشده بود برای آزار من به عناوین مختلف ، و اینجوری بود که وابستگی منو شوجی زیاد و زیادتر شد چون دیگه هیچکس منو داخل آدم حساب نمی کرد و خدا می دونه چه شبهایی به من گذشت و تازه اون وقت بود که فهمیدم مامان شوجی هم شدیدا" مخالفه و....... وپسر ناز و گلی ایشون هم تا مامانشون بعله رو نگفت فقط به غصه های من گوش میداد وکاری نمی تونست بکنه تا اینکه بعد از کلی ماجرا وناراحتی یه روز قرار گذاشتن بیان خونه ما برای گفتگو، حالا تا اینجای داستانو داشته باشید سر فرصت بقیشو تعریف میکنم پس تا بعد

قربون هرکی عاشقه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط بیقرار  |