+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:10  توسط بیقرار
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط بیقرار
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:28  توسط بیقرار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:55  توسط بیقرار
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:52  توسط بیقرار
|
سلام به همه
رفت و آمد ما برقرار شد مادر شوهر دوستم نداشت اینو از نگاهش میشد فهمیداما حالا دیگه چاره ای نبود چه میخواست و یا نمی خواست من زن پسرش بودم وقتی می اومدیم با مساوات کامل یه شب خونه پدر من و یه شب خونه پدر شوهرم بودیم ومامانش سعی میکرد که تموم محبتهای دنیا رو توی همین یه شب جبران کنه اما فقط برای پسرش تااینکه فهمیدم واقعا حامله ام و این برام واقعا لذت بخش بود ویار نداشتم اما کلی بی رمق بودم آرزو داشتم یه بار بگن چی دوست داری ؟ یا شما بشین لازم نیست بلند شی اما دریغ ظاهرا از اینکه شوجی به زنش توجه میکرد ناراحت بود و مرتب به عناوین مختلف همه جور دردی میگرفت تا شاید اندکی از این توجهات کم بشه یه روز صبح سر صبحانه شیر گرم کرده بود یه لیوان برای دخترش ریخت به پسرا هم تعارف کرد و نفری یه لیوان شیر ریخت بعد به برادر شوهر کوچکم گفت رضا جان اینها رو هم ببر بریز توی ظرف گربه ها و این کار کلی اوضاع روحیمو بهم ریخت نه اینکه شکمو باشم اما یه لحظه فکر نکرد شاید جلوی زن حامله این کار درست نباشه ودر ثانی مگه من از ...... بگذریم هر ازچند گاهی طوفان به پا میشد ام اثری نداشت بیتفاوتی من از همه بیشتر ناراحتشون میکرد آخه مدتها بود که من نه توی خونه پدر شوهرم چای میخوردم ونه برای چیزی اشتیاق نشون میدادم اگه چیزی بد بود فقط لبخند و اگر چیزی خوب هم بود بازم لبخند بود تا اینکه پسرم دنیا اومد یه بچه تپل و خوشگل وقتی توی بیمارستان بودم مادرشوهرم اومد عیادت و مامان جان بنده هم که توی کینه توزی نظیر نداره نه تنها احوال پرسی نکرد بلکه خواستن به اصرار این دو نفر با هم روبرو بشن که صراحتا گفت نه!!!! و این هم شد بهانه ای روی باقی بهانه ها البته شوهرم زیاد دنبال موضوع رو نگرفت .دخالتها زیاد بود از اسم بچه گرفته تا نوع شیر خوردن و غذا خوردن بچه تا...... اونها حرف خودشونو میزدن و منم کار خودمو میکردم و یه روز وقتی خونه مامانشون اینا بودیم برادر شوهر و خواهر شوهرام کلی دور و بر رو شلوغ کرده بودن من از سر دلسوزی گفتم .....جان بهتر نیست وقتی لباستو در میاری بذاری سر جاش که برای مامانت زحمت نشه که یه دفعه مادر شوهر گرامی بنده با عصبانیت اومد جلو و گفت که: هنوز که برام یه بار جارو نکردی یا رخت نشستی که به بچه ها دستور میدی
گفتم ولی من دستور ندادم دلم سوخت گفتم شما خسته میشین گفت دلت میسوزه پاشو خودت همه کارها رو انجام بده عروسهای دیگه کلی توی خونه مادر شوهرشون کار میکنن .......
عصبانی شده بودم گفتم : مگه من کلفت شمام که اینطوری حرف میزنین اگه محبت باشه آدم هر کاری انجام میده اما من اصلا وظیفه ندارم کاری انجام بدم در جوابم گفت بله حتما تشکر میکنم زیر پاتون پتو هم پهن میکنم آخه متبرکین بد کردم پسرمو لیسانس کردم جلوت انداختم و......
مغزم هنگ کرده بود و حرفها همینطوری از دهنم بیرون میاومد گفتم آخیش ببخشید که عروستون مثل پسرتون لیسانس داره و مثل شما دکترا(مادرشوهرم سواد مکتبی داره) ندارشما اجباری ندارین از من تشکر کنین و منم منتظر تشکرتون نیستم چون به من یاد دادن که محبتو گدایی نکنم و از اتاق اومدم بیرون این آخرین نبرد لفظی ما بود البته تمام این نبرد برای بریدن پای من از خونشون بود و اینکه پسرشون تنهایی بره و بیاد اما من همیشه با شوهرم بودم و مهلتی برای پشت سرگویی بهشون نمیدادم بعد ازاین جریان رفتارشون با من خیلی محتاطانه بود یکی دوبار دیگه هم که میخواستن شروع به ایراد گرفتن بکنن من بلافاصله از خونه اومدم بیرون و اینطورشد بخاطر خودشون و بخاطر اینکه از دیدار نوه عزیزشون محروم نشن (آخه به نوشون خیلی علاقه دارن) دیگه حرف نمیزدن تا اینکه نوبت به برادر شوهر دومم رسید که میخواست ازدواج کنه و از قضا این بار نوبت اقوام خودشون بود که عروسشون بشه دوسال برادرشوهرم گفت وگفت و مادرش غش کرد که من عالیه رو نمیخوام خوشگل نیست مادرش زن گری یادش نداده و......آخر سرهم بدون رودربایستی گفت ازشون متنفرم چه جالب انگار تمام قضایا قراربود تکرار بشه البته من پل ارتباطی بین تمام برادر شوهرام و خانمهاشون بودم (این موضوعو نمی دونن وگرنه وای به حالم )یه روزشوجی اومد خونه و گفت عروس جان میری با مهدی آقا صحبت کنی که دست برداره گفتم نه !!!!!!
گفت آخه! چرا گفتم مگه قراره من و تو باهاش زندگی کنیم یا مامانت میخواد باهاشون زندگی کنه که مخالفت میکنین اگه یه دلیل منطقی پیدا کردی که عالیه بده قول میدم منصرفش کنم اما اگه نتونستی به لج همگی تون این کارو درست میکنم گفت مامان میگه با پسرفلانی دوست بوده و همه میشناسنش گفتم ظاهرا مامانت غیر ازتهمت زدن کار دیگه ای نداره گفت گفته شاهد دارم بیا بریم پیشش ورفتن و طرف گفته بود بله خودم دوسه بار دیدمشون که باهم بیرون میرفتن این حرف به گوش عالیه رسیده بود زنگ زد چکار کنم گفتم برو درخونه طرف و با هاش صحبت کن گفت شما هم میای گفتم میام ولی اول خودت میری جلوبعد تا ببینم چی میشه رفتیم درخونه اون آقاهه گفت کی گفته من همچی حرفهایی زدم من نون و نمکتونو خوردم چطور میتونستم اینطور پشت سرتون حرف بزنم که من اومدم جلو گفتم سلام مگه شما به شوهرمن اینجوری و اونجوری نگفتین گفت شما ؟؟؟خودمو معرفی کردم سرخ شد وارفت هنوز میخواست توجیه کنه که گفتم خیلی مردی مطمئن باش خدا از حق نمیگذره و این جریان باعث شد که شوجی جان قانع بشه مامانش مقصره ویکی دو هفته رابطشو قطع کرد
یه روز مامانش زنگ زد که میتونم باهاتون صحبت کنم از شوجی بخواین بیاد داداششو راضی کنه گفتم شوجی میگه به من مربوط نیست شما منو مضحکه کردین همه فکر میکنن من اینقدر ابلهم که میشه هر حرفی خواستین بخوردم بدین گفت نه بخدا تقصیر فلانی بود من میدونم شما آدم بی غرضی هستین خداییش عالیه آدم خوبیه؟ گفتم چه ایرادی داره قومتونه دختر خوبیه خانواده داره گفت میگن نقص ژنتیکی دارن ممکنه بچشون سالم نباشه گفتم میریم آزمایش ایرادی داره ؟گفت نه!! کمی من من کرد گفت پس با شوجی صحبت کنید اگه اون میگه ایرادی نداره بخاط اینکه نگین همیشه من مقصرم و بفهمین که بچهامو دوست دارم شما زنگ بزنین با خونواده عالیه قرار بگذارین بریم به گفتگو.
گفتم چشم صحبت میکنم بهتون خبر میدم شوجی چشم غره رفت چرا گوشی رو به خودم ندادی گفتم مگه شما نمیخواستی همین حرفها رو بگی خندید گفت نخیر حالا قراره چی ازم بپرسی بعد با هاشون تماس بگیری گفتم هیچی ودوباره زنگ زدم به مادرشوهرم که شوجی میگه من اصلا مخالف این جریان نیستم زنگ بزنید و قرار بگذارین برای خواستگاری احساس کردم مادر شوهرم داره منفجر میشه گفت عیبی نداره شما خودتون زنگ بزنید اما قرار بذارین اول باید برن آزمایش به شوجی هم بگین منکه اصلا... اجازه ندادم ادامه بده گفتم مبارکه ببخشید پشت خطی دارم تماس میگیرم چشای شوجی گرد شده بود .
زنگ زدم مادر بزرگ شوجی که دخترتون راضی شده قبل ازاینکه پشیمون بشن شما زنگ بزنید خونه عالیه جان قراربذارین خندید گفت خدا عمرت بده خودت تماس بگیرگفتم خاله جان بزرگترن بهتر نیست اونا زنگ بزنن گفت نه ممکنه یه چیزی بگه دوباره مادرشون پشیمون بشه زودتر زنگ بزن واینطوری شد که تماس گرفتم و قرارشد بریم خواستگاری تا اینجا رو داشته باشید بقیشو بعدا میگم
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:40  توسط بیقرار
|
سلام به همه
امیدوارم همتون خوب باشین هر بار که شروع به نوشتن می کنم وجدانم قلقلک میشه که خودت چه اشتباهاتی داشتی آخه خدایی من هیچ مشکلی ندارم که اونقدر بزرگ باشه که بخوام دائم غر بزنم و شکایت کنم اما اینها رو میگم تا یه جورایی هم سرتون گرم بشه هم اگه من اشتباهی مرتکب شدم که خودم متوجه نیستم حتما بهم گوشزد کنید تا فردا که مادر شوهر شدم رفتار سالمی داشته باشم .
اما ادامه داستان من رفتیم خونه خودمون و بعد ازاون شام تاریخی مادرو پدرم با خانواده دامادشون قهر کردن البته رفتارشون با شوجی اصلا فرقی نکرد و از اون به بعد شوجی شد دست راست بابام آخه من یه داداش دارم به قول قدیمیا سوهان عمر و خدایی شوجی هم براشون از هیچ چیزی کم نمیگذاشت منم وقتی می دیدم توی خونواده ما اینقدر به دامادشون احترام میذارن اونوقت مادر شوهر من فکر می کنه کنیز آورده زورم می اومد ولی خب لااقل اگه یه طرف ناراحتی بود طرف دیگه خوبی و احترام بود .
بهرحال یه هفته بعد از عروسی ما خونواده شوهرمو دعوت کردم مامان آقا ظهر همراه خودشون چند نفر دیگه روبی خبرهمراه آورده بودن حالا جریان سر بدجنسی بود یا پز دادن برای خونه پسرشون خدا بهتر می دونه غذام کم نبود اما زیاد هم نیومد و این آغازی بود برای نبرد مادر جان بهتره غذای آدم زیاد بیاد تا هیچی نمونه من اینقدر دستم پر برکته که همیشه کلی غذا زیاد میاد شیطونه میگفت داد بزنم آخه شاید هم خوشمزه نیست که خورده نمیشه ولی نمیشد پس حرمت سر سفید کجا رفته ؟ دو شب بعد پدر شوهرم ساعت 9 شب اومدن خونه ما و ساعت ده و نیم رفتن فرداییش مادر شوهرو دوستشون اومدن دیدنم وقتی همه نشسته بودن به دوستشون گفتن زری جان مبادا برای کسی تعریف کنی که ساعت ده ونیم شوهرم بدون شام از خونه پسرش برگشته آبرومون میره برشیطون لعنت آخه مسلمون خدا ما سر شب شام خورده بودیم چرا تو بدون شام فرستادیش بیرون .صدا زد مادر جان گفتم بله گفت با شوجی بودم فردا بیای خونه کلی باهات حرف دارم اینجا نمیشه و....... کاش میتونستم داد بزنم تا آخر شب هزار ساعت گذشت بالاخره همه بلند شدن مهمونا توی راهرو داشتن می رفتن بیرون دیدم مادر شوهر و خواهرش دارن با هم آروم حرف میزنن معذرت خواهی کردم و رفتم جلو با بقیه خداحافظی کنم وقتی برگشتم چشمتون روز بد نبینه سرم داد زد بهت یاد ندادن جلوتر از بزرگترت راه نری گفتم آخه شما داشتین حرف میزدین نخواستم مزاحم باشم گفتم راحت باشین دوباره داد زد من با خواهرم حرف میزدم تو باید میموندی بعد من می اومدی بیرون توی دلم گفتم ای به گور من با این شانسم منو با کنیزش اشتباهی گرفته بودبالاخره رفتن خونشون فردا شوجی رفت اونجا و ظهر با چشای قرمز اومد خونه چی شده؟ هیچی مامان از من خواسته جریان ازدواجمونو به رویت ایشون برسونم خدایا این دیگه چه موجودیه چیو میخواد ثابت کنه گفتم گواهی رو ببر نشونش بده گفت گفته کاغذ نمیخوام من پسر بزرگ کردم نمی گذارم سرم کلاه بره پس فکر میکنه کلاه سر شازده گذاشتم با احترام اون چیزی رو که میخواست براش توی پاکت کردم و گفتم ببر رفت و برگشت افتاد روی دستم و ازحال رفت دل خودم خون بود اما نمیدونم چرا اشکم در نمی اومد پر شدم از نفرت و کینه وقتی شوجی به حال اومد رفتم براش چایی آوردم و خیلی قاطعانه گفتم من دیگه پامو توی خونه مادرت نمی گذارم همین.
و از اون روز تا هفت ماه اصلا خونشون نرفتیم شوجی هم نمیرفت اون روزا اینقدر غصه خوردیم که یادمون رفت عروس و دامادیم حتی ماه عسل هم کنسل شد و کلا از اینجا کوچ کردیم و رفتیم شهر محل خدمت شوهرم تا اون موقع اون در رفت و آمد بود. حالا دیگه دور از همه زندگی میکردیم اوایل شوجی خوب و خوش اخلاق بود شب تا دیر وقت با هم خط تمرین می کردیم روزا میرفتیم بیرون و همیشه با هم بودیم اما کم کم دلتنگ شده بود و دلش نمیخواست حتی خونه بابای من هم بیاد درحالی که مادر پدرم اصلا به روی خودشون نمی آوردن که خانواده ات چکار کردن صبح می رفت سرکارظهرمی اومد نهارمی خورد می خوابید عصر هم تا دیر وقت می رفت باشگاه وکلا من تنها بودم
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چولاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
شاعر شده بودم بارها پشت سرش وقتی می رفت سر کار می رفتم شاید برگرده بگه خداحافظ اما دریغ اینقدرتوی خودش بود که درومی بست ومی رفت!!! تا می گفتم چرا ناراحتی می گفت پاشم برقصم خنک می شدم چاره ای نبود دلتنگ بود هر دوهفته یکبار می اومدیم و برمی گشتیم شده بودم مثل زنهایی که ده ساله ازدواج کردن حوصله هیچ کاری نداشتم از گوشه و کنار اخبار میرسید که مامانش همه جا رفته و گفته پسری که به خون دل بزرگش کردم برداشت و برد غافل ازاینکه خودم هم حال و روز خوبی ندارم توی همین مدت یه بار تصمیم گرفتم حرف نزنم یه روز گذشت دو روز گذشت روز سوم دلم ترکید گفتم مگه اسیر آوردی یه چیزی بگو فقط نگاه کرد و گفت چی بگم گفتم تو نگو من می گم فکر کنم حامله ام خندید حرصم گرفت فردا افتادم به جون خونه ریختم و پاشیدم و مرتب کردم شب دیدم کمرم درد میکنه و....... افتادم توی رختخواب تازه انوقت بود که یادش اومد زن داره سعی داشت از دلم دربیاره اما کم کم دلم داشت بزرگ میشد و می فهمید که باید بچگی نکنه از اونجا به بعد بود که یاد گرفتم گریه نکنم لااقل نذارم که اون گریمو ببینه غرورم ترک برداشته بود . هفت ماه به این ترتیب گذشت عید بود اما چه عیدی !!! بعد ازتحویل سال پدرم گفت بلند شین می خوایم بریم یه جایی اونوقت مارو برد در خونه پدرشوهرم گفت عیده کدورتها رو بذارین کنار و خودش رفت در زدیم قلبم داشت از توی دهنم بیرون میزد درو از کردن برادرای شوهرم از خوشحالی بال در آوردن پدرش صورتمو بوسید مامانش فقط باهام دست داد و هنوز ننشسته بودم گفت به شما نگفتن که همون جور که دست مادرو پدر خودتونو می بوسین دست پدرو مادر شوهرتونم ببوسین توی دلم گفتم اگه پشت گوشتو دیدی خواهی دید من دستتو ببوسم و هنوز هم بعد از اینهمه سال اینکار رو نکردم !!! شمشیر رو از رو بسته بود پس بچرخ تا بچرخیم تصمیم گرفتم برم اونجا اما با روش خودم نه اونجوری که مامانش دوست داشت یا من توی این مبارزه مغلوب می شدم یا اون بالاخره یکیمون درست میشه؟!!!!!
نشستیم گل گفتیم وشنیدیم ازپسرنازش با انواع خوردنیها پذیرایی کرد نوبت به من که میرسید ظرفو میگذاشت زمین برادر شوهر بزرگم که متوجه موضوع بود بلند شد شروع کرد به پذیرایی یه دونه شیرینی برداشتم دیگه هر چی تعارف کرد گفتم ممنون مامانش چای آوردپسرش برداشت با اکراه جلوی من گرفت گفتم مرسی چای نمی خورم بور شد جلوی بچه ها خنک شده بود برای بار دوم که چای آورد گفت شوجی جان مادر بردار شما هم اگه خواستین برای خودتون بریزین !!! برادرا دورمو گرفته بودن سوال و جواب میکردن منم با خوش رویی جواب می دادم گاهی اوقات هم به راحتی و بلند میخندیدم خوب می دیدم چقدر داره حرص می خوره شوجی خوشحال بود فکر می کرد فراموش کردم غافل از اینکه شده بودم گلوله آتیش نزدیک نهار اومدیم بیرون هر کار کرد نموندیم رفتیم رستوران و شوجی با خوشحالی مثل بچه ها پر حرفی میکرد و میخندید دلم میخواست بگم خفه شو(خیلی بی ادبم نه؟) حوصله ندارم دلم نیومد عیششو به هم بزنم اما می دونستم جنگ بزرگ بعد ازاینه تا اینجا رو داشته باشید بعدا بقیشو می گم.
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:39  توسط بیقرار
|
سلام به همه از امروز قرار داستان عشق منو شوجی جان (آقامون ) روکه اردیبهشت امسال 24 ساله شده براتون بنویسم البته من 14 ساله ازدواج کردم وبقیه این مدت..... حالا بماند زیاد مهم نیست اما خوب برای اینکه پیشینه ما دستتون بیاد عرض می کنم 24 سال پیش وقتی من یه دوم دبیرستان بودم یه روز متوجه شدم یه کسی مثل سایه دنبالم می کنه و این سایه در اردیبهشت سال بعدیعنی سال سوم بهم پیشنهاد آشنایی داد دوست نبودیم عاشقو دلداده بودیم شاید باورنکنین شوجی در تهران دانشجو بود وقتی می اومد اضطراب عجیبی به دلم می افتاد گاهی اوقات حتی صداشو توی ذهنم می شنیدم که میگفت من اومدم در دانشگاه منتظرم و.... وای که چه دورانی بود اگرچه اگه امروز برمی گشتم و قرار بود دوباره جوابشو بدم کاری می کردم کارستون تا مثل امروزارزش عشقم زیر سوال نره که : قدیما این جوری بودی و حالا این جوری شدی بگذریم آخه او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
ده سال بعد از این آشنایی با کلی مشقت خانواده هامون با ازدواج ما موافقت کردن اونهم در حالی که مادر شوهرم یه جای دیگه نظر داشت حتی گفته بود که دخترتون عروس آینده منه ولی خوب قسمته دیگه کاریش نمی شه کرد. خودم هم در حالی موفق به اخذ مجوز شدم که مامانم عاشق یکی از پسرای فامیل شده بود وقسم خورده بود که عاقم میکنه البته اون آقا از من یه سال کوچکتر بود. بماند در این شرایط خواهر کوچکم که از جریان عشق ما با خبر بود وبا اینکه هنوز مهر دیپلمش خشک نشده بود بخاطر من با اون آقا نامزد شد تا شاید مامان از خر شیطون پیاده بشه و منو کمتر اذیت کنه ولی مامان تازه شارژشده بود برای آزار من به عناوین مختلف ، و اینجوری بود که وابستگی منو شوجی زیاد و زیادتر شد چون دیگه هیچکس منو داخل آدم حساب نمی کرد و خدا می دونه چه شبهایی به من گذشت و تازه اون وقت بود که فهمیدم مامان شوجی هم شدیدا" مخالفه و....... وپسر ناز و گلی ایشون هم تا مامانشون بعله رو نگفت فقط به غصه های من گوش میداد وکاری نمی تونست بکنه تا اینکه بعد از کلی ماجرا وناراحتی یه روز قرار گذاشتن بیان خونه ما برای گفتگو، حالا تا اینجای داستانو داشته باشید سر فرصت بقیشو تعریف میکنم پس تا بعد
قربون هرکی عاشقه
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط بیقرار
|